X
تبلیغات
شوکا


دوستان، من از این به بعد با این آدرس : www.zohrehmolavi7.blogfa.com و با نام روزنه در بلاگفا خواهم بود.

از این به بعد مرا در روزنه بخوانید. 

این نقطه ی پایان وبلاگ شوکاست.

+ تاريخ شنبه نهم دی 1391ساعت 18:22 نويسنده زهره مولوی

 

من که خواب نبودم. در واقعیت بود. نشان بهاری پیشانیم ، گم شد. پچ پچ ها و ترانه ها از روی لبهام  ، گم شد. بالا و پایین پریدن ها ، پای کوبیدن ها ، رقصیدن ها ، از روی تنم ، گم شد. گوی چشم هایم افتاد در راه ، غلتید ، رفت و .. گم شد. موهای سیاهم از روی شانه هایم با بادها آمیخت . مثل یک کلاه گیس جدا شد از سر .. گم شد. ماهی سرخ کوچک لحظه هایم در خلوت کاشی های آبی حوض ، گم شد. آرزوها .. گم شد. رویاها .. گم شد .

یکه،  سوار بر این اسب "گمگشتگی" به کجا ؟

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 14:54 نويسنده زهره مولوی |

دیدم مردگانی متحرک را

که بر زنده ی همیشه جاوید

گریه می کنند ..

 

علی شریعتی

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 18:13 نويسنده زهره مولوی

همه چیز دارد لابلای شب هایت در گوشه ی دنج آن شهر اتفاق می افتد و من ـ در این شهر فیروزه ای ـ آرام نشسته ام به تماشا. نشسته ام و چاله می کنم برای این آرزوی محال. من که به قول تو مثل "جودی" یک پایم روی زمین نیست و مثل "آنه" پرانرژی برای حرف زدن از همه چیز. حالا که آرام شده ام و بی سروصدا فکر می کنم که "جودی" و "آنه" ی وجودم را هم مثل آن آرزوی دست نیافتنی یک روزی در همین حال و هوا چالشان کرده ام در یک گودال. گودالی به ارتفاع دوسال زمان. و هر وقت از این گودال زمان پائین را نگاه می کنم حوصله ام سر می رود برای روزهای نیامده. سالهایی که باید بی وقفه زندگیشان کنم. با این "من" بدقلقی که در من به دنیا آمده .. که نه نوشتن نه خواندن و هیچ چیز دیگر آرامش نمی کند. تو خوب می دانی که این "من" بچه ی توست. من این بچه ی بدقلق را از تو دارم.

شبها هوا اینجا کمی سرد می شود. سرو کله ی بادهای پائیزی پیدا شده. آرام می آیند و از زیر پوست آدم رد می شوند. من هم آخر شب وقتی خیابانها کمی خلوت تر می شود "من کوچولو" را بغل می کنم و می رویم دوتایی می نشینیم روی یکی از پل های سی و سه پل و پاهامان را از پل آویزان می کنیم پائین. خیره می شویم به کف زاینده رود که خیلی وقت است به خودش آب ندیده.

و از همین بالا تو را نگاه می کنیم که همه چیز دارد لابلای شبهایت در گوشه ی دنج آن شهر از نو شروع می شود.

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 17:43 نويسنده زهره مولوی |